دردِ بعضی آدمها را، همانها که دنیا سخت به آنها سخت گرفته، نمیشود دید ... نه که نشود، شاید عیان نمیکنند ... شاید آدمی باشند که به استیصال که میرسند، به چیزی پناه میبرند، بعضی به کار، بعضی به بافتن، بعضی به ساختن و بعضی به نوشتن ...(بعضی در یک دفتر، بعضی در یک پنجره، بعضی در یک کف دست جا میان دنیای مجازی) و دیگر هیچ ... همینها هستند شاید که وقتی حالشان را میپرسی، لبخند میزنند "خوبم"، "خوبیم" ... بغض اگر داشته باشند، ناپدید میشوند ... همانها که بیشتر میهمانی میدهند، بیشتر میهمانی میروند، بیشتر میرقصند ... آز کجا میدانیم؟ شاید میان شادیها، میان دوستان، میان دل خوشیهای دنیا به دنبال یک نفس زندگیاند.
این آدمها که همه ساختههایشان، نگاشتههایشان، خیس است شاید در دنیای عیان شان آدمهای معمولی باشند ... همان دوستان بگو بخندمان باشند ... پیش از این تأییدشان میکردم. فکر میکردم راه درست همین است ... نمیشود که مدام نالید، نمیشود به همه آدمها از غصهها گفت، نمیشود در جواب چطوریها، گفت که درد میکشم ... نمیشود برای همه آدمها پیراهن ات را کنار بزنی و جای زخمت را نشان بدهی که بعضی نامحرمند و بعضی آن قدر عزیز که حیفت میآید از درد تو آزرده شوند ... حتی فکر میکردم آدمی که قوی باشد،به واقع قوی باشد، جایی از دردهایش نمیگوید، نمینویسد، که کسی بخواند، که کسی بداند ... فکر میکردم غصه های آدمهای دنیای واقعی مال خودشان است ... فکر میکردم کار درست همین است. آنکه باید بداند خودش میفهمد، میداند.
گاهی اما، حس میکنم اشتباه است ... شاید گاهی آدم باید دردهایش را جار بزند ... گاهی در جواب چطوریها باید مردگی هایش را پنهان نکند ... گاهی به زور صاف ایستادن ، خطاست ... خمیدگیها که عیان شود خواه نا خواه این برچسب را به رویت میزند که " بارم کافی ست ، لطفن اضافه ترش نکنید" ... گاهی باید زخمهایت را باز بگذاری تا اقلن اگر همدردی نکنند رویش ضربهی دیگری نزنند ... کاریترش نکنند ... شاید نمکپاششان را غلاف کنند.
...
شاید باید بگویند که سخت و تلخ و جانکاه، آرام آرام دارند جان میدهند. شاید این طور اگر زندگی را آسوده تر نسازیم برایشان، سختترش هم نکنیم.
دو دلنوشته ، دو نامه ، از دو مادر ... سهم اولی ، جایزه ی ادبی پوشکارت ... بلند می شوم ، دست می زنم ... تبریک و افتخار.
دومی ... هیچ!
////////////////////////////////////////////////
در جواب ِ دخترم که پرسيد: چرا مرا به دنيا آوردي؟
زيرا سالهاي جنگ بود
و من نيازمند ِ عشق بودم
براي چشيدن ِطعم آرامش.
زيرا بالاي سي سال داشتم
و مي ترسيدم از پژمردن
پيش از شکفتن و غنچه دادن.
زيرا طلاق واژه اي ست
تنها براي مرد و زن
نه براي مادر و فرزند.
زيرا تو هرگز نميتواني بگويي:
مادر ِ سابق ِ من
حتي وقتي جنازهام را تشييع مي کني.
و هيج چيز، هيچ چيز در اين دنيا نمي تواند
ميان ِ مادر و فرزند جدايي افکند
نفرت يا مرگ حتي.
و تو بيزاري از من
زيرا تو را به دنيا آورد ه ام
تنها به خاطر ِ ترسم از تنها ماندن
و هرگز مرا نخواهي بخشيد
تا زماني که خود فرزندي به دنيا آوري
ناتوان از تاب آوردن ِ خاکستر ِ سوزان ِ
روياهاو آرزوهاي دور و درازت
/////////////////////////////////////////////////////////
برای تو پسرم، که هرگز نخواهی پرسید : چرا مرا به دنیا آوردی؟
قلب کوچکت بیزاری نمی داند چیست ... کاش می دانست
کاش مرا نمی بخشیدی که تو را به دنیا آوردم، پسرم
که نه برای جنگ، نه برای فرارم از تنهایی بود
نه حتی که دنیای کوچکم را شیرینتر کنی
که دنیای من زیبا بود و هر لحظه اش یک معجزه
آن قدر که حیفم آمد از تنها دیدنش
خواستم بیایی
خواستم ببینی
خواستم شاد دلانه برقصی در دنیای بی جنگ وبی تنهایی ام، چون من
خواستم کتاب مشترک من و پدرت باشی، پسرم
کاش مرا نمی بخشیدی که تو را به دنیا آوردم
برای رنجی که می کشی
برای جنگ هر روزه ات با دست های خالی ... چشم های خالی
برای تنهایی ات ... برای تابی که می آوری، جنگجوی کوچک من
دنیای من دیگر زیبا نیست
تماشای نبرد بی امان توست با دشمنی که نمی شناسم
و این هی مچاله ترم می کند، تنها ترم
کاش مرا نمی بخشیدی
که تنها مادری هستم که فرزندش در آتشی می بیند که به دریا دریا اشک خاموش نمی شود
کاش بیزار می بودی از من
کاش فریادی ... سرزنشی ... هر چه ... هر چه
جز این سکوت معصومانه و این جدالِ هر روزه ی آرامِ نابرابر
کاش هرگز مرا نمی بخشیدی
برای نگاه این گونه کودکانه ام، به دنیا
که تلخ بود و زشت بود و بی خدا و سراسر جنگ و من ...
کور، پسرم
در این لجن زار بی معجزه، تابی که می آوری ... می آوریم ... تنها معجزه ی غمگینِ این خاکستر نشینان از آتشِ بی دودِ آرزوها و رویاهای بر باد رفته است ... پسرم ... معجزه ای بی ثمر.
مثل همان روز بلندِ برفی ... مثلِ همان دخترکِ احمقِ سخت ترسیده ... مثل همان روز که همه همراهان ، رفتگان شدند و دخترک، تنها خرِ در گل مانده ... مثلِ همان روز که آغازش همه سودای شادیِ او به سر داشتند و رهایش کردند میانه ی راه ، شاد دلانه به تمسخر ... مثل همان روز که غرض جرعه ای شادمانی بود و هنگامه اش ، نه دلی بود نه دماغی ... انگار که این کوتاه ره به درازای عمر و این آسان سُریدن را هم هیچ حوصله ای ...
...
..
.
نشسته ام ... میان بلندای برفی ای که هیچ راه پس رفتنم نیست ... گریه های ترس و تنهایی ام هم آخر شده ... آخرین همراه هم رهایم کرد به امان خدا که یا غلبه می کنی و راه می افتی یا ... خود می دانی و ... رفت . راه دومی هم نیست ... به آدم هایی که به سرعت از کنارم سُر می خوردند و به من می خندند، نگاه می کنم ... این چه تفریحی بود ؟ دل و دماغش نیست ... حوصله اش هم ... دلم می خواهد به گوشه ی گرم اتاقکم بخزم و لیوان چای ... 7 کیلومتر!!! 7 ... 7 ... شادمانه سُریدن هایشان ، برای من انگارکه جان کندن ... چطور ندانستم این راه ، راه من نیست و این بازی ، شادیِ من ...
...
..
.
خیس آب و عرق بودم عاقبت که رسیدم ... بیش از آن چه غمگین از تنهایی ، خجل ... بیش از آن چه دلخوش ، خسته ... بیش از آنچه نالان اما ، آرام! آرام ! ... انگار قلبم از سنگ ، روحم از سنگ ... پاهایم که رها شد نه سر بلند کردم ، نه منتظر آنها شدم که برای چندمین بار از کنارم سُریده بودند و ندیده ، جاگذاشته بودند، مرا ... بُردِ شادمانی را به آنها واگذاشتم و بی که به آن چه پشت سرم می گذرد ، نگاهی ... رفتم.
...
..
.
مثلِ همان شب بلند برفی ...
مثل آن آتشِ گر گر اجاق، خاکستر ... مثل آن کاسه ی داغِ حلیم ، سرد ... مثل شاد بازیِ یک روز برفی ، خسته ...
مثل حوصله ...آخر.
يك درميان شمعداني است و گلِ بي عاري كه نمي دانم نامش چيست ! همه را روي نرده ها چيده ام ... دوستشان دارم ... زيباست ... يك جاي خالي اما اين زيبايي را بر هم مي زند ... مي چرخم گوشه ي حياط ، خانه ... گلدان سبز كوچكي ميابم كه جاي خاليِ زشت را پر كند ... پر مي كند !
هميشه همين طور است تا فضايي خالي نشود هيچ چيز و هيچ كس مجال پر كردن نميابد ، فكرش را هم نمي كند ... ميان گل ها فاصله ديدم كه در انديشه ي پر كردن اش بودم ، متصل اگر بودند نه چنين انديشه اي مي داشتم و نه چنين راهكاري.
روزگار غريبي است ... ! وقتي مجالي نيست چشم هايمان را ، واژه ها اعجاز مي كنند ... پُل مي شوند ميانِ من و تو و فاصله كوشش بيهوده اي مي شود براي دست هايمان ، قلب هايمان.
ميانِ تكه هاي رنگين چرم نشسته ام ... صورتم خيس از بارانِ مهر ... سرشارم از حسِ خوبِ بودنتان.
مي دانم سپاسي نيست بربي حديِ لطفي چنين ... همين قدر بگويم كه شاعرانه ترين احساسات را چكامه اي بي پايانيد.


پونه و آزاده ی عزیز هزاران بار ممنون.
آدم هايم را آن طور كه مي خواهم مي شناسم ... دوست كه بدارم ، عزيز كه باشند همزمان با جايي كه در قلبم مي گشايند ، فايلِ جداگانه اي در مغزم باز مي شود ، پر از هر چيز كه بشود نام نيكي بر آن گذاشت ، اعتماد ،صداقت ، يكرنگي ، رازداري ، خوبي و ... و ... و ... و به هر آن چه در مغزم حك مي كنم با همه قلبم ايمان مياورم.
آدم هايم را آن طور كه مي خواهم مي شناسم ... اغلب ساده و صميمي ... زخم مي خورم از آدم هاي دور و نزديك اما بي باور نمي شوم به آن چه در ذهنم ساخته ام ... آن قدر مومنم به خوش و آرام ساخته هاي ذهن ام كه هيچ باد و طوفاني ، هيچ زلزله اي تغيير وتزلزلي در آن ايجاد نمي كند.
...
زماني باوري در من ويران مي شود كه ضربه آن قدر سهمگين باشد كه چيزي ازمن باقي نگذارد و ... نمي گذارد.
- بهرام ، ارزش اش را داشت ؟
- داشت.
- صدايت اما ... ؟
- بگو نفس ات ، حتي .
- بهرام ؟
- جانم !
- صدافت تو آبروي عشق را خريد مي دانستي ؟ اين روزها از سر هر پيچ كه مي گذرد ، گذرت ، به دو پول سياه مي فروشندش ... به لبخند .
- آن چه تو مي خواني اش چيز ديگري است ... نمي دانم چه ... هر چه جز آن چه مي انديشي ، كه چوبِ حراج بردار نيست ، بس كه به جان مي نشيند و كندن اش محال مي شود ، جز به جان كندن.
- ساده اي بهرام ! ساده اي . "عصاره ي پرستش بيش از آن چه متعارف ، با تو عجين". يا شايد من بي باور به آن چه ، بر تو گذشت و او ... بگو چند روز ، چند هفته ، گيرم چند ماه گذراندي ، بي كه گرد ملال و بي كه دلسردي؟ بي كه بگويي : آه ، اشتباه كردم !
- ساليان ... دختركِ بي باور ... ساليان.
- افسانه مي نماييد ... مي دانستي ؟
- مي دانم ... فصلِ بدي است َ انگار همه اش پاییز ... تمام مي شود اما ... روزي دل هايتان را خواهيد شست در بركه اي كه ما .
- ساده اي بهرام ! ساده اي ... فصل بي پاياني است ... بي سرانجام ... نگاه كن او ، انگار به انتظار ... از جانب من در آغوش اش بگير ، سلام و بوسه ي من برسان و در گوش اش بخوان : سعادت ات ، اين افسانه ي عاشقانه ی بی بدیل ... نه چونان که واقع ، غمگین و ناتمام ... رها مكن ... و بدرود.
رفت ... آن سوی پل ... " مانند كسي كه به صدايي دور گوش مي دهد در روياي آشفته و ناسرانجام گم شد ... پنداري سروناز بود كه با او بگردش خيابان آمده بود و او از باده ي محبت و صفاي انساني مست ، مانندِ كودكي كه خوابّ فرشته مي بيند با چشمانِ فروبسته لبخند مي زد".
می گوید : من نشانه ای از وجودِ خداوندگارم ! چون تو مرا می بینی و شُکر می کنی !
نه من شکر نمی کنم لعنت به خوبیِ باورهای پاک و کودکانه ات كه با دیدن ات هر چه بغض داشته ام، اين اندوهِ تلخِ بي باورِ به من پيچيده ي لعنتي را، اشك كرده ام نه به چك چك که به سیل ... نه به آرامِ كسي نبيند و نشنود، به هق هقی بلند ... به خشم از ناتوانيِ دست هايم ، دست هایت و دوري خدايي كه امروز هر چه نبايد نثارش كرده ام ، تلخ و به هر كه باز كرده اين در را به روشنيِ اين روز و به مبارك باد ... كدام عيد، كدام پنجره، كدام روشني؟! ... با من از حكمت هايش نگو ديگر، كه من خسته ام، و به درازاي عمر جاده ی رو به هیچ ، مي بينم و اين همه به دريا مي شويم اش ، باز مي بينم و "كوري" برايم شده است رويایي خيس ... و مردن هم، تا بدانم هستي ،"تو" آيا پشت اين درهايي كه همه ي همه اش را به رويم بسته اي؟ ... و هرشعله ي اميد را اگر سوسويي داشت، برایم خاموش كرده اي؟ ... نه، من ديگر در نمي زنم، من هزار مشتم در درون ... نه، من دیگر صدايت هم نمي كنم، من هزار خاموش كرده ام فرياد ... من سراسر خشم ام و عصيان و تنهايي ... نه، من دیگر لطف ات را هم نمي خواهم ... بياباني نشانم ده ، تا از اين منِ خسته و از پاي افتاده ام، بگريزم ... و از اين همه دروغ ، از این همه هر صبح که مي گويم: خوبم، خوب است ... بدوم، تا به اندازه ی يك هيچ بلند ... تا به اوج يك وجب از آسمان ... قد فريادهايم. من چمدان مي بندم باز، از همه ی غصه ها و دلگيري ها و دلتنگي هايم، اگر هنوز هستي برگير، كه اين بار گران بيش از اين كشيدن نتوانم ... يا كمي پايين تر بيا ، هم قدم شو با من ، ببين شانه هايت درد نمي گیرد؟ همراه شو با ما ، ببين از غصه هلاك نمي شوي؟! با من بيا تا نفسي هست هنوز ، راه آن بيابان كذايي ات را نشانم ده ... يا مرا ببر آن بالا.
بگذار با تو هم بگويم دوباره و دوباره : شيرينِ كوچكِ بي قرارِ بلوز قرمز ... نه ... من با ديدن ات شُكر نمي كنم ... رو به آسمان خشم ام را "مهار" مي كنم انگار كن دريا را به يك كاسه چشم و سيلابِ خون را به يك مشت دل.
عنوان اش هست : دوست معمولي ، دوست واقعي ... از همان ها كه سند تو آل ... طبق معمول "اين گونه ها" بازش نمي كنم اما ، فكر مي كنم به فرق دوست معمولي ، دوست واقعي.
دوست وافعي هميشه هست ، در همه ي لحظات ات جاري.
غمگين كه باشي ، بك درِ هميشه باز" دو دست باز، يك آغوش" *... به وقت شادي ات ، هلهله ... زمين كه مي خوري همان دست كه بلندت مي كند و دقيقن همان كه دل به آب وآتش مي دهد ... به وقت اوج لبخند مي شود به پهناي پروازت ، ساده و صميمي ، فرض كن با يك كيك زردالويي ميان دو دست اش ، ايستاده بر آستانه اي كه تو از آن اوج گرفتي ، شايد در انتظار دو ليوان چاي فقط ...
دوست وافعي يك انتظارِ مدام است ... پاي زنگي كه تو به صدا در بياوري ... دري كه تو ازآن عبور كني و چراغي كه تو روشن كني ... يه انتظار غروبي براي همه آن چه مي كشي به درد و به انتطارِآغازِ رقصِ تو بر سروري كه آفتاب مي كند همه زندگي ات را ...
همان كه هميشه و همه جا اولين حضوراست وآخرين عبور.
دوست واقعي تو همان است كه اگر نه براي همه ، براي تو عاري مي شود از دروغ و نامردي و اشتباه ...
دوست واقعيِ به روزگاري كه دراز مي شود به سال و سالیان ، با تو يك فرهنگِ مشترك مي سازد ... به آوا و اشارت و كلام ... كه خالي است از معانيِ هرگز : سواستفاده ، نارفيقي.
دوست واقعي تو هر كه هست از هر قوم و قبيله و نژاد ، يقين غريبه است ميان بني اسراييليان ، كه موسايي تو را به گوساله اي شاید زرین بفروشد!
و ... و ... و ...
دوست معمولي اما ... شايد همان است كه " همه چيز " را سند تو آل مي كند.
*پونه
مدت هاست كه از نت غافل ام ... به علت سفر و عملِ چشم بايد مدتي را از كار با كامپيوتر پرهيز مي كردم كه به لطف ايزد اين زمان به درازا كشيده است ... هنوز ناگزيرم به اين پرهيز اما زمان طولاني گشته و دلتنگي براي اين خانه ي مجازي و دوستان اش هم زياد ... از همه دوستاني كه جوياي حال بودند سپاسگزارم و شرمسار از اين همه غفلت ... اميد كه مدت زمان اين دوري كه به علت مشكلات پيش آمده در بينايي چند ماهي تخمين زده شده ، شوخي اي از جانبِ پزشك بدخلقم ، بيش نباشد. به هر جهت من هرگز بيمار حرف شنويي نبوده و نيستم ... گهگاه به اين خانه و خانه هاي پر مهر شما گريزي خواهم زد اما بر من ببخشاييد اگر شتابزده و كوتاه.![]()
اين روزها كمي بيشتر زندگي كرده ام ! كمي بيشتر خوش بوده ام ! كمي بيشتر به نشانه هاي زنده بودن نزديك شده ام ! كمي بيشتر آرام بوده ام !
انگار چيزي در من بازمي گردد ، حسي شايد ... اين شب ها خواب آدم هاي فراموش شده ام را ديده ام ... نشانه ي خوبي است ... انگار از مهي غليظ بيرون آمده باشم !
خواب ات را ديدم !! خيمه اي شرم زده دور هستي ام ... بيدار مي شوم ، نگاه ات مي كنم ، با چشماني بسته و نفس هايي آرام ... شايد خواب مي بيني ... شايد هنوز هم مرا مي بيني !
اين روزها مثل آدم هاي خوب و خوشبخت ، كمي بيشتر زندگي كرده ام ، كمي كمتر دلتنگي ... عجيب است ! آرام بوده ام ... آرام و راضي!
مدت ها بود انقدرحس "در خانه ام " بودن ، نداشتم ! تعلق.
برگ هاي خشك را كنده ام ، جوانه هاي دوباره ... شايد!
چه بر سرمان آمده؟
می گویند نقاش قابلی است ! هست ! فارغ التحصیل ممتاز دانشکده ی هنر و مدرسِ حال حاضر ! مي گويند نقاشی هایش در یک گالری به قیمتی بالا فروخته شده ! برگزیده ای از کارهایش را می بینیم ... جانورانی کودکانه ، به شدت مسخره و نازیبا ... هنرش کشیدنِ حشرات لپ قرمز و کریه المنظر با چند حرکت قلم و احتمالا در چند دقیقه ... به به و چه چه ملت و شاید ! چند منتقد ... و عاقبت قالب کردن چیزی هایی که نه نشانی از هنر در آن می بینی و نه زیبایی ، به قیمتی گزاف ... فقط به دیدگان ات شک می کنی و به شعورت !
می گویند پزشک حاذقی است ! هست ! جز نفرات برگزیده ی کنکور پزشکی ! همراه بیمار هم اگر وارد مطب اش شوی بدون نامه بستری و عمل جراحی فوری خارج نخواهی شد ... حتی اگر مشکل بیمارت با چند قرص ویتامین حل شدنی باشد باید زیر تیغ اش برود یا از ظن او رو به قبله شود!
می گویند مهندس کارآمدی است ! امضایش پای بهترین نقشه های ساختمان های شهر ! بزرگترین شاهکارش اما این که ساخته هایش را به چند برابر ارزش واقعی به شما خواهد انداخت !
نمایندگیِ یکی از بزرگترین رستوران های کشور را دارد ! غذایش فقط به درد خاکروبه می خورد ... رستوران اش اما همیشه مملو است از جمعیتی باور نکردنی !
و ... و ... و ...
مقصر هنرمندی نیست که چرندیاتی همچون شپش های خضاب کرده با رنگ و روغن را می فروشد ( آگهی بازرگانی : من هم بی هیچ دانشی از نقاشی می توانم قورباغه ی بنفشی با خال های زرد بکشم که طرحِ چهار خانه ی پنهانی داشته باشد با لب ها و لپ های ماتیک زده که کمی بالاتر از ناخن های مانیکور شده اش , النگوهای مادر بزرگم بدرخشد , فقط کافیست سر کیسه را شل کنید) ، مقصر او نیست که قار قار کلاغ را جای ترانه ، خزعبلاتی را به جای داستان های روشنفکرانه و یا مزخرفاتی را به جای فیلم می فروشد ... مقصر پزشک حاذق دیروز نیست که مطب اش دکان چانه زنی بر سر جان است ... مقصر حتی آن مهندس زیبا سازِ دیروز هم نیست که امروز امضایش را به فقط روی شمش می اندازد و مقصر حتی رستوران دارها هم نیستند ... هنرمندان ، پزشکان ، مهندسان ، آشپزها و ... از این دست را شاید همه بشناسیم ... در هنرمند بودنشان ، کار آمدی شان گاه هیچ جای شکی نیست اما این که تاجر می شوند گناه چشم ها و گوش ها ، ذائقه و شعور ماست . وقتی تحت تاثیر شایعات ، انتقاداتِ عده ای نابلد و یا شاید همدستِ دکان دار، به آن چه خود می بینیم و می شنویم شک می کنیم و و تحت تاثیر تلقینات صاحب اثر یا عده ای ذی نفع برای هر چیز بی ارزشی کف می زنیم و هلهله می کنیم ، تبلیغات می کنیم و مشتری می شویم حق مان است چغندر را به جای گوشت خورشت کنیم ... جکایت ، حکایتِ سالاریِ چغندر نیست ، حکایت به قهقرا رفتنِ سلیقه ی ماست ... و امضا دادن به عده ای سود طلبِ سواستفاده چی که شعورمان را زیر سوال ببرند.
وقتی چشم و گوشمان را روی ساعت ها و ماه ها تلاشِ آنان که باید می بندیم ، وقتی برای نقاشی های ذهن یک کودک 4 ساله درفردی 40 ساله کف می زنیم ، جایی برای هنر فرشچیانی نمی ماند ... وقتی برای هر "یک توپ قلقلیِ سرخ و سفید و ابی " سوت می زنیم ، هنرمندان ترانه سرایی که سال ها مرده می پنداشتیم را باید فقط در کانال من وتو وان ببینیم و آه بکشیم ، تا زمانی که از فبلم ها و سریال های صدتا یک غاز لذت می بریم ، جای خالی فیلم سازانِ در بند و فراری و دور از وطن را احساس نخواهیم کرد ... تا زمانی که با خوردنِ هر خاکروبه ای به به چه چه می کنیم ، چه نیاز به پختنِ آنچه مستلزم وقت و مواد اولیه ی ممتاز و هنر آشپزی است؟! تا زمانی که برای هر پزشکی که نه یک بار و دو بار به سهو و اشتباه ، بلکه هر روز و هزاران بار روی جانِ انسان ها قمار می کند تبلیغ می کنیم ، چه نیاز به داشتنِ دانش پزشکی؟ قدری شمِ تجارت کفایت می کند! تا زمانی که چشم روی هر جنایتی بر کالبد اندیشه می بندیم ، خواه ناخواه دست هایمان گره سازِ طناب دار می شود بر گردنِ هر نوع هنرِ بی گناهی که حق ماست.
در نبود گوشت چغندر سالار نمی شود ... سالاری اش زمانی است که هر چغندری را می پذیریم ، تایید می کنیم و برای همیشه ذائقه مان را به آن عادت می دهیم.
سال نو بر همه ی شما دوستان خوب ، مبارک. سالی پر از شادی برای همه آرزو می کنم. ![]()
![]()
![]()
بعضي آرامش ها دست و دل آدم را مي سوزاند ... اگر بتوانيم دست روي دلش بگذاريم ، قلب اش به پوست دست مي چسبد ... اغلب اما آن قدر دور و شلوغيم كه نمي توانيم ، پس نگاه اش مي كنيم و دو چشم روشنِ خندان مي بينيم كه انگار ، هيچ ...
آرامش پسِ پذيرفتگي ها ... افتادگي را در چشم ها و شانه ها مي بينيم و لبخند را بر لب ها ! آرامشِ پسِ نا اميدي ... که مي دانيم اين آرام نشستن ها بدنبال از پاي درآمدني است يا شايد زیاد ماندن پشت درهاي انتظار ...
بد نيست ! آرامش در هر حالتي خوب است ... سوخته را دور مي ريزيم و نگاه اش هم نمي كنيم ، فكرش را هم ... اما آن چه مثل گندمِ برشته بالا و پايين مي پرد نگاه را نگران مي كند ، دست ها را هم ...
...
مثل گندم برشته چمدان مي بندي و از درهاي بسته دور مي شوي . جاده ها تمام ات مي كنند و به آرامش مي رسي و مي پذيري كه از ابتدا هم هيچ چيز آن چه تصورت بود، نبود ... همه ي نبود ها را مي پذيري . در آينه نگاه مي كني و لبخند مي زني و از واقعي بودنش متعجب مي شوي ... شايد هم از اين همه بي طلبي خوشحالي ! چشم هايت را از رويا مي شويي و پس از مدت ها دنيا را همان طور كه بود ، مي بيني ... آدم هاي شلوغي كه در رفت و آمدند ، خيابان ها ، شهر ها و همه جهان كه درهم و برهم چون گذشته مي چرخد و تو مثل نقطه اي كه ديده نمي شدي ، هنوز هم ديده نمي شوي ... اين بار اما غمگين نمي شوي ، يقه ي باراني ات را بالا مي زني ، خودت را درونش جمع مي كني ، دست ها را در جيب مي گذاري ، رو به همه ي دنيا شانه هايت را بالا مي اندازي و ... در جاده اي تنها ، آرام از هياهوي آدم ها دور مي شوي و ... گم.
هر چه مي سازي ، بساز ... ميانِ رابطه ها ديوار بتني اما ، نساز ... رشته هاي گسسته را مي توان پيوند زد گيرم گره دار شود ، شكستگي ها را مي شود بند زد ، گيرم مثل آن چه بود زيبا نباشد ... مي شود بين رابطه ها شيشه كشيد ، گيرم صدا به صدا نرسد ، چشم ها را که مي شود دريغ نكرد ! ديوار بتني اما سخت و سهمگين است ، نه مي شكند ، نه به آساني عبورت مي دهد ... نه صدایی ، نه نگاهی ، نه حرارتی ... هيچ ... همان سهمگين و سخت.
گاهي حرفي نبايد ، گاهي راهي نشايد ، گاهي يك نتِ اشتباه ، يك نوشته ي به خطا روي قلب يك بلوك بتني مي شود ... هر چه دورش مي زني باز به آن مي رسي ... بخشش بي فايده است چون مي بخشي اما آن قدر تمام نگاهت را خاكستري اش پُر مي كند ، تمامِ قلب ات را ، كه فراموشي اش محال مي شود ... هي دور مي زني وهي چشم هايت را به فراموشي مي زني وزمزمه مي كني : لعنتي ! بشكن ، بگسل ، دريغ كن اما ، روي خطِ مهرباني هاي مان مانعِ بتني نساز... نساز.
چند وقتي مي شد به خانه ي تازه نقل مكان كرده بوديم كه پنجره ي آشپزخانه اش به نورگيري باز مي شد و آن سوي نورگير، كمي بالاتر، به پنجره ي همسايه ي روبرو ختم ... پرده هاي نيمه باب شده بود و آذينِ پنجره ي ما هم پرده اي نيمه كه آن ورش پيدا . عصر به عصر زن مسنِ همسايه با سيگاري بر لب هاي سرخ لب پنجره مي نشست و خانه ي ما را كه تا انتهايش ديده مي شد بي خجالت تماشا مي كرد ... همسايه ها مي گفتند : پيرزنِ تنها و بد خلقي است كه با هيچ كس حرف نمي زند ... عاقبت طاقت مادر طاق شد از بي خجالتيِ همسايه و پارچه ي كلفتي آورد و اندازه زد تا بدوزد و ما را از تير نگاهي كه نمي شناخت در امان بدارد ... سر پارچه هنوز ميان دست هاي مان بود كه در زد ... با موهايي مجعد ، دامني مشكي و چشم هايي سرخ و نمناك ... گفت : سال هاست كه تنهاست ! گفت : "ايران جان" خانه ي پدري اش را با اين آپارتمان طاق زده تا نگرانِ مادر نباشد در آن خانه ي درندشت و ترسناك ... گفت كه سير بوده از زندگي و جان به سر از تنهايي ! تا ما آمده ايم ... دلخوشيِ زندگي اش اين روزها تماشاي زنده هاست ، تماشاي يك زندگي است ، ديدنِ بازيِ برادرم است ، گفت كه اين دلخوشي را از من نگيريد و ... نگرفتيم ... و بي اهميت مانديم به حرف هر كه مي آمد و مي گفت خانه ي زيباييست اما ، مَحرم نيست !! محرَم ؟!! محرم چشم هاي او بود كه مي خنديد آن روزها ... تا ما بوديم و آن خانه او هم عضوي بود از خانواده ي كوچك ما عصر به عصر با سيگاري بر لب ، لیوانی در دست و لبخندي و دستي كه تكان مي داد هر روز برايمان ... پشت آن پنجره زندگي مي كرد با ما ... "ايران جان" كه آمد گفت : دلم قرص است به اين پنجره و خيالم از جانب مادر راحت ... آن بار كه آمد ، مادر را به آن پنجره و ما سپرد و زود تر از هميشه بازگشت . نشسته بودم چيزكي مي خوردم و نگاهش مي كردم و فكر مي كردم واقعن اين چارچوبِ شيشه ايِ بي معنا را دوست مي دارد ؟! دستش را بالا آورد و لبخند زد ... گاه روزها طول مي كشد راز يك لبخند را بفهمي ، راز يك "نوشته" را ، يك جمله را ... گاه ماه ها طول مي كشد ، گاه سال ها ... 20 سال آن قدرها هم دير نيست كه بداني ، سير كه مي شوي از زندگي دلخوشي ها كوچك مي شود ... كوچك به اندازه ي يك لبخند ، يك نگاه ، يك صدا يا روشناي يك پنجره حتي.
هميشه هم كثرت آرا ، دليلِ حقانيت نيست ! احترام به اقليت را كجاي "خاطر" قاب كنم كه از" ياد" نبرم؟!
دستمالي زير گلويش مي گذارم و قاشق قاشق ، آرام ... صداي تير ، گريه ... گويا نامش "شوك" است ... برنامه اي از تبهكاران و گرفتاري شان به دست ماموران و اين قسمت ، آدم ربايي ... سرم تير مي كشد ، قاشق ميان دست هايم مي ماند ، به مادري كه زار مي زند در دل مي گويم : تو بينواتري !
هر زمان به بدترين هاي دنيا فكر مي كنم اولين چيزي كه به ذهنم مي رسد ، گم كردنِ عزيز ، خصوصا فرزند است. گمان نمي كنم رنجي در دنيا بالاتر از اين كه نداني فرزندت كجاست يا چه بر سرش مي آورند ، باشد ... نه بيماري اش ، نه حتي مرگ اش ...
...
..
.
مشهد ، خيابان پاستور ... جواب ام آراي را گرفته ام ... دستم مي لرزد ، تمام بدنم مي لرزد ... آن زمان هنوز مي انديشيدم ، خدا هست ، هر آن چه دعا بلد بودم به التماس خواندم ... به صداي فريادي پايم روي اولين پله ي مطب ماند ... عليييييييييييييييرضاااااااااااا ... در تمام عمرم فريادي از اين بلندتر ، وحشت آلودتر و نا اميدتر نشنيده بودم ... مردي از انتهاي كوچه مي دويد و فرياد مي كرد ... عليييييييييييرضضضضضضضضضا ... به هر كس مي رسيد كف دستش را به اندازه قد يك كودك 4- 5 ساله از سطح زمين نگه مي داشت و با تكان سر عابران به چپ و راست دوباره مي دويد ... يك لحظه به برگه هاي در دستم خيره شدم و انديشيدم كدام سخت تر است ؟ درد كدام مان بيشتر است ؟ رنجِ كدام بي پايان تر؟ ساده بودم آن زمان ، گمان مي كردم كسي در آسمان ها نشسته كه بشنود ، كه بداند ، كه قلب مرا بخواند ... با تمام وجود خواستم اگر اين لحظه قرار است يك آرزو برآورده شود ، اگر امروز ، روزِ "يك" آرزوست ، عليرضاي كوچك را به چشم هاي خيس پدرش ، ببخشد ... و گمان مي كردم خداي مهربانِ آن روزها صدايم را شنيده ... ايمان يا توهم ، هر چه ، انگار لبخندش را هم ديدم كه گفت : خودت خواستي ! برگه ها را در كيفم گذاشتم و تمام كوچه ها ي تاريكِ اطراف ، پشت تمام شمشاد ها ، حتي جوي هاي آب را پاي به پاي پدرش گشتم ، بي آن كه بداند ...
.
..
...
5 سال گذشته است ... در آغوش اش مي گيرم : مرا به خاطر آرزويم ببخش ... دستمال را از زير گلويش برمي دارم و به چشم هايم مي كشم : بايد 10 سالش شده باشد و ... من - از آرزويم – پشيمان - نيستم.
مي دانم كه نوشتن بهانه نمي خواهد ، اميد شايد ... روزي ديگر وراي امروز ، شايد ... مي دانم كه نوشتن دست نمي خواهد ، روح شايد ، قلب ... نوشتن ، حقيقت نمي خواهد ، واقعيت هم ، رويا شايد ...
همين مي شود كه ته می کشی ... آغاز مي كني بي پايان ، مثل راه رفتن در كابوسِ شبي كه پايانش شبي ديگر ... هر واژه سيلي مي شود و حقيقت را نيك مي نوازدت ... تلو مي خوري و واقعيت ، چرخي ديگر باز و مي داني همين است ديگر ... روز بي رويا مي رسد و مي داني فردا آبستنِ هيچ نسيمي نيست كه ببرد غصه هايت را دور ، دور ... طوفان شايد ...!
مي دانم كه نوشتن نفس مي خواهد ... نه كه به سر شوي در مرداب و غرق و هيچِ هيچ نه گوش باشد ، شنيدنت و نه چشم ، به ديدنت.
نوشتن شور مي خواهد ... نه كه خالي شوي از اشتياقِ رسيدن به نور ... بس كه روياي محال شد ، بوسه ي آفتاب ، چشم هاي او.
نوشتن دلِ بي قرار مي خواهد ... نه كه آرام ، انگار كن ، غروب.
مي دانم ! نوشتن يار مي خواهد ... دست هاي كودكي شايد كه خط بزند به مداد رنگي هاي رنگ رنگ هر چه گذشته بر ديروز و امروز، كه بنگاري باز و باز و باز.
خوب مي دانم كه نوشتن آدمِ زنده مي خواهد ، به روح ... نه نقابی روی دو پا ، به لبخند!
با اين همه گاه نيازت مي شود ... مال وقت هايي كه زخم مي خوري و شانه اي نيست ، وقت هاي دريغ ، وقت بغض هاي نيم خورده ... نيازت مي شود كه پناه بياوري به نمي دانم چه ، به اين گوشه كه فرياد ها را رج كني به كلمه به اميد آرامي كه مي داني نيست ، كه گريخته ... واژه ، نيازت مي شود كه اندوه را بقچه كني و بر دوشش ببندي به اميد محال كه شايد ببرد ، دور ... وقت هاي تنهايي كه نه كسي را مي يابي به بخش كردن و نه حتي اگر باشد دلش را داري ، بس كه يا هيچ كس نيست و يا اگر هست دريغ ات مي آيد از بخش كردنِ آنچه مي داني سنگين است براي شانه هاي عزيز... بس كه عزيز است و قريب ... نيازت مي شود وقتي خدا هم پنجره اش را مي بندد و پشت هيچ شيشه اي حتي آسمان نيست و آبي ... دلت خوش مي شود به گشودنِ همين يك كفِ دست پنجره به اميد هواي تازه ... هر چند آن قدر عمر گرفته اي كه بداني ديگر نه هوايي و نه نفسي ... نه آسماني و نه هيچ كسي ... دلخوشي است ديگر ، نمي دانم ! يك جور نياز! به همين واژه هاي"هيچ" حتي.
* دو سال مي شود كه كوچه هاي بهار نارنج از رد پاي تو خالي است *...
باز هم گذر پوست به دباغ خانه می افتد.
*انتخاب بلندترين مانتوي تيره ، قاب كردن صورت در مقنعه ی تنگ شده ، باز گشت و جدا كردنِ كمربندِ مانتو ، پاك كردنِ لاك در دارو خانه به محضِ متوجه شدن ، براي بار هزارم چك كردنِ صورتِ بي آرايش و مرتب كردنِ مقنعه و مو ...
همان سر در ، همان راهرو ها ، آدم ها اما ، نه همان آدم ها ...
۱۰سال ، انگار۱۰۰ سال ... وسط راهرو مي مانم ، ميان ازدحامِ پسر ها و دخترها ، وصله اي ناجورم.
مانتوهاي كوتاه ، آرايش هاي رنگ وارنگ ، موهاي دكلره شده ، آستين هاي كوتاه ، تي شرت!!!!!!!!! نيمكت هاي مختلط همراه با حرف و شوخي و خنده! ناخن هاي مانيكور شده ... لاكِ آبييييييييي!!!
پرتاب مي شم به همان ۱۰۰سال قبل ... مانتوهاي بلند ، رنگ هاي تيره ، آرايش ؟! كميته ي انضباطي ... استين كوتاه؟! كميته ي انضباطي ... حرف زدن با هم كلاسيِ غير هم جنس ؟!! كميته ي انضباطي ... حتي خنده هاي دسته جمعي ، كميته انضباطي ... هر چه ، کمیته ی انضباطی ...
"فكر مي كنم نسل ما چي داره كه براي بچه هاش تعريف كنه ؟! آدم هاي ميون راه مونده اي كه نه از دانسينگ ها و مجالس رقص و شادي خاطره اي داره و نه جوانيش به دوره ي بهتري ختم شده ...
كودكي اي كه در جمع خانواده هايي گذشت ، داغدارِ اون هايي كه اعدام شدند ، فصل كتاب خواني ها به سوزاندن و دور ريختنِ ممنوع و غير ممنوع گذشت ، فيلم؟؟! روياي دور از دسترسي بود كه سال و ماهي يكبار به لطف شجاع ترين فردِ خانواده محقق مي شد . داشتن ويدئو و كرايه فيلم داستاني بود كه هر كسي دلش را نداشت و حوصله ي عواقب اش را ...
دبستان زير توپ و تشر مامور حجاب گذشت و پس لرزه هاي جنگ . يا جنگ زده بودي يا پذيراي جنگ زدگان ... متوسطه در عزاي آن ها كه رفتند يا در حسرتِ ديدار آن ها كه نمي دانستيم كجايند و عاقبت دانشگاه اگر آن قدر خوش شانس بودی که از مرز گزینش بگذری ، در خفقانِ كامل.
نسل بي نوايي بوديم ... هستيم ... کاش می شد یک قهوه ی تلخ می خوردیم و از این برهه ی زمانی جای دیگری پرتاب می شدیم."
*شُكر بابتِ تغييراتي كه حداقل كمي نفس كشيدن را راحتتر كرده ، باز كردنِ كوكِ زير مقنعه ، نفسِ عميق ، هزار بار بالا پايين رفتن از پله ها ، پاس شدن بين اتاقِ ۲۰۵به ۸۰۴ ... ازدر بيرون ميام و از ميونِ خاطره های خاکستری و فكر مي كنم تنها چيزي كه زمان نتونسته تغييري در اون ايجاد كنه كاغذ بازي و بي مسئوليتي است.
مي خواهم ديگر نقطه ي پرگارم نباشي ، همه ي روزگارم ...
مي خواهم ديگر از تونگويم ، ننويسم ... از زخم هايي كه مي زني ، از لبخندهاي دور ...
حولِ يادت مي نويسم : مي خواهم از "تو" ننويسم ! از "تو" ننويسم ! از "تو" ننويسم ... "تو" حلقه مي شوي و مي فشاري ام باز.
بودن ات ، انگار نبودن ... نيستي و من هنوزخوابگردي را مي مانم كه مي ترسد از روزي ، كه تو آغازش نباشي.
مهرورزي يك جريانِ دو طرفه است ... در يك "ارتباط صحيح" انگار كنيد يك انرژيِ سيال كه مي رود و باز مي گردد ... گسيل كنيد ، دريافت مي كنيد ( البته شايد نه به همان اندازه) ...اما نمي شود دريچه ي قلب تان را ببنديد و انتظارِ دريافتِ يك طرفه داشته باشيد ... تواناييِ آدم ها در برقراريِ اين ارتباطِ دو طرفه متفاوت است ... بعضي هر روز صبح دريچه هاي قلب شان را مي گشايند به صبح بخير ، بعضي نيمه گشوده ، بعضي فراري اند از سرماي بيرون و بعضي حتي قفل و كلون اش مي كنند.
اين كه بعضي از آدم ها تواناييِ برقراريِ ارتباط و گسترشِ دامنه ي دوست داشته هايشان را ندارند و اصولا آدم ها و ارتباط با آن ها برايشان در درجه ي دوم اهميت قرار دارد براي من قابل درك است و دلايل شان قابل احترام ، جاي سوال و قضاوت هم ندارد ... اما اين كه قدرت من در دوست داشتنِ آدم ها و وسعت دامنه ي دوست داشته هايم براي بعضي جاي سوال دارد و محلِ قضاوت ، برايم قابل درك نيست.
اين كه عده اي در دوست داشتن هايشان چرتكه مي اندازند و ميزان ارتباط شان با آدم ها بسته به سود و زيان شان است براي من فهميدني است ... اما اين كه براي بي دليل دوست داشتنم ، بي حساب و كتاب مهر ورزيدنم موردِ بازخواست قرار مي گيرم ، نافهميدني است.
من هيچ كس را كه موفق به يافتنِ نقطه ي اشتراك با ديگري نمي شود و هيچ گونه ارتباط صميمانه اي را برقرار نمي كند ، محكوم نمي كنم ، قضاوت نمي كنم و بازخواست هم ( آدم ها دلايل خودشان را دارند) اما از اين كه به دليل صميمي بودن مورد قضاوتِ ناعادلانه قرار مي گيرم ، متعجب ام.
اين كه ديدنِ دوستي پس از سال ها براي كسي بي اهميت باشد براي من نه جاي سوال است ونه علامتِ تعجب ... چرا بايد غنيمت دانستنِ زمان براي من ، كه دوستي را بعد از سال ها ببينم ، جاي سوال و تعجب باشد؟!
اين جا ايستگاه آخر است ... درست همان جا كه از پنجره هاي بسته اش گنبدي سبز پيداست اما از خدا هيچ خبري نيست ... نه اميدي ، نه لبخندي ... اين جا همه خبر ها ، خبر بد است ... بوي مرگ مي دهد ... اين جا آخر دنياست.
بايد دل شير داشته باشي كه تاب بياوري اش ، شايد هم سنگ ! اينجا دلت را بايد بسپاري به دريا و صبر به صحرا ... بايد سنگ باشي ، تا ديدنِ مهندسي را كه سر مي تراشد ، وكيلي كه جارو مي كشد را تاب بياوري ... اين جا ديدنِ دختركانِ بي مو دل مي خواهد كه نشكني ، كه از هم نپاشي ، قوي باشي آن قدر كه دريا را به چشم مهار كني و لبخند بزني ، اشك هايش را پاك كني ، و با چانه اي لرزان بگويي : زيبا شده اي باز و ... سرپوش بگذاري روي آتشفشانِ درون .
اين جا هر كه كاره ايست ، تمام عواطف و احساساتِ انساني اش را صبح به صبح پشت در جا مي گذارد و داخل مي شود ... اين جا هر كه دست اش مي رسد ، كاري نمي كند ... اين جا غمناك ترين گوشه ي دنياست ...
اين جا يك مَن ات ، صد مَن مي شود ، بس كه هر آدمي كوله باري است از دردهاي بي درمان ، تنهايي ، ترس ، بي چارگي ، فقر ، فقر ، فقر، فقر ، فقر ، فقر (هزار بار بخوانيد) ... جايي كه دو دست بسيار بسيار بسيار كم است براي ياري و يك قلب بسيار كم تر، براي همدلي ... اين جا " من" فراموش مي شود.
اين جا بخش چهار است ... جايي كه قلب ها خون است و چشم ها سرخ ... از اشك اما ، خبري نيست !
اين جا بخش چهار است ... دلگيرترين گوشه ي دنيا ... آدم وارد مي شود و فولادِ نرم شده ، خارج.
مي داني ! درست ... قبول مي كنم ..." پرنده و ماهي هم مي شود كه عاشقِ يكديگر شوند" اما مي شود بگويي سر كدام شاخسار بلند يا قعرِ كدام دريا آشيانه مي سازند ؟!